سعدى
22
بوستان ( فارسى )
* * * سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه * ندارد حدود ولايت نگاه چو دشمن خر روستايى برد * ملك باج و ده يك چرا مىخورد ؟ 475 مخالف خرش برد و سلطان خراج * چه اقبال ماند در آن تخت و تاج ؟ رعيت درختست ، اگر پرورى * بكام دل دوستان برخورى ببيرحمى از بيخ و بارش مكن * كه نادان كند حيف بر خويشتن مروّت نباشد بر افتاده زور * برد مرغ دون ، دانه از پيش مور كسان برخورند از جوانى و بخت * كه بر زيردستان نگيرند سخت 480 اگر زيردستى درآيد ز پاى * حذر كن ز ناليدنش بر خداى * * * چو شايد گرفتن به نرمى ديار * بپيكار خون از مشامى ميار به مردى كه ملك سراسر زمين * نيرزد كه خونى چكد بر زمين شنيدم كه جمشيد فرخسرشت * بسر چشمهاى بر بسنگى نوشت برين چشمه چون ما بسى دم زدند * برفتند چون چشم برهم زدند 485 گرفتيم « 1 » عالم بمردىّ و زور * و ليكن نبرديم « 2 » با خود بگور * * * چو بر دشمنى با شدت دسترس * مرنجانش كو را همين غصه بس عدو زنده سرگشته پيرامنت * به از خون او كشته در گردنت حكايت شنيدم كه داراى فرّختبار * ز لشكر جدا ماند روز شكار دوان آمدش گلهبانى « 3 » بپيش * بدل گفت داراى فرخندهكيش 490 مگر دشمنست اينكه آمد بجنگ * ز دورش بدوزم بتير خدنگ كمان كيانى بزه راست كرد * بيكدم وجودش عدم خواست كرد بگفت اى خداوند ايران و تور * كه چشم بد از روزگار تو دور من آنم كه اسبان شه پرورم * به خدمت بدين مرغزار اندرم
--> ( 1 ) . گرفتند . ( 2 ) . نبردند . ( 3 ) . گله با نيش آمد .